با چشمانی خواب آلوده شب را سحر کردن
خسته کوفته راه را سپری کردن
با دستان آلوده بجنگ پاکی رفتن
با روحی پریشان به خوشبختی رسیدن
قله هم می شکند در من
همه از همه دور میشوند در من
تا این چنان درد درگیر شود با من
رنجش درد آوری
گله نه ولی
کاری کن کمی بیشتر مقاومت کنم
تا رسیدن بسویت راهی نیست
کمی یاری کن مرا
برچسب:
نویسنده: نیکا بهرامی